منوچهر خان حكيم
266
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
را ديد از جا برخاسته او را تواضع كرد و در پهلوى خود نشانيد . بعد از مكالمات بسيار ، ارسطو گفت : اى شهزاده ! شما خود اين كمينه را مىشناسيد و مىدانيد كه عقل بنده هم در چه مرتبه است ، بنده شما را سخت پريشان احوال مىبينم ؛ راز خود را از بنده مخفى مداريد كه بنده چارهء كار شما را به هر نوعى كه باشد مىتوانم كرد . شهزاده نتوانست كه خلاف حرف ارسطو كند ، آه سوزناك از جگر بركشيد و گفت : اى حكيم زمان ! ديروز به سير باغچهء زرّين شاه رفته بودم به پاى قصرى رسيدم ، پريزادى را در آن قصر ديدم و بر جمال او عاشق شدم ؛ الحال دلم در دغدغه است كه مبادا آن نازنين حرم زرّين شاه باشد و نيكو نباشد كه جانشين حضرت سليمان ما را به ضيافت برده باشد و انواع تكلّف دربارهء ما به تقديم رسانيده باشد و الحال ما بگوييم كه بر زن تو عاشق شدهايم ؛ اگر عياذ باللّه آن نازنين حرم باشد ، مرا به غيراز مردن چارهاى نمىباشد . اگر خواهر يا دختر هم باشد ، هرچند اظهار اين معنا كردن بعيد است و ليكن علاج نيست . ارسطو تبسّمى كرد و گفت كه : شهزاده را از اين جهت دلگير نبايد بودن كه به توفيق خدا على الصباح زرّين شاه را به بارگاه آورده ، به هر نوعى كه باشد چارهء اين كار خواهم كرد و معلوم مىكنم كه آن نازنين دختر او است يا نه ؛ ان شاء اللّه عقد تو را زود ترتيب دهم . اگر زن او باشد ، من [ با ] تدبير عالمگير در آن باب نيز چاره كنم ، تو دغدغه به خاطر مرسان كه متعهد مىشوم كه به زودى در ميان تو و آن نازنين مواصلت دهم . القصه ، به هر نوعى كه بود شهزاده را تسلّى داد و آن شب را گذرانيدند . روز ديگر كه اسكندر با سالاران در بارگاه قرار گرفتند ، ارسطو قدم در بارگاه نهاد و حالات را مشروحا به عرض رسانيد . پادشاه در چارهء آن كار درماند و انديشه كرد كه بلكه زنش باشد ! كه در آن وقت زرّين شاه درآمد . اسكندر او را تواضع نمود ، چون نشست حكيم برخاسته به نزديك رفته شروع در مكالمات كرد تا آنكه سخن بدانجا رسانيد ، گفت : اى زرّين شاه ! در آن باغچه كه در زير آن نشيمنى هست ، كه اسكندر در آنجا نشسته بود ، در آنجا كسى هست ؟ زرّين شاه گفت : اى وزير اسكندر ! ( 171 ) بدان و آگاه باش كه مرا در پس پردهء عصمت دخترى [ است ] كه جهان را بر روى او مىبينم . آنجا